پارت صد و سی و سوم :

این حرفش را با صدای لرزان و پر احساس می گوید، طوری که سست می شوم و ناخودآگاه گلدان از دستم رها می شود.
سعید گلدان را از میانمان برمی دارد و در حالی که دستش به سمت مانتویم می رود، می گوید:
ـ شاید یادت نرفته احساسی که با هم داشتیم و که فکر می کنی می تونی زن اون پوفیوز بشی، من الان برات یادآوری می کنم.
سعید صورتش را جلو تر می آورد و با صدایی خش دار نزدیکی لب هایم می گوید:
ـ تا یادت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    وای توی مغازه عجبا 😆😁🤣

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    1

    سلام نویسنده جونم دیگه پارت رایگان نداریم 🥺🥺

    ۴ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    چرا گلم

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    1

    اخه زدین وی آی پی برا همون چون اخر هفته *** چی منتظر موندم دیدم پارت نیومد امدم دیدم زدین وی آی پی 😭😭

    ۴ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    درستش میکنم جیگر

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    1

    مرسی نفسم بوس به دستای خوشگلت

    ۴ ماه پیش
  • م

    2

    بیچاره حمید دیگه خودشم به خودش اعتماد نداره،چرااین بیچاره رو انداختی وسط دلیل مسخره تر ازاین نبود؟

    ۱ سال پیش
کپی شد!